عشق واقعی. عشقی زیبا

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است  عشق واقعی. عشقی زیبا

/ 9 نظر / 15 بازدید
leila

واقعا قشنگ بود

حنانه

سلام . یکم شلوغ نیست اینجا ؟[سوال]

razi

سلام قشنگ بود هرچند قبلا تو فیسبوک خونده بودم ولی خوندن دوبارش لذت بخش بود

najmeh

سلام خیلی زیبا بود[گل]

leila

چیزی راکه دوست داری به دست بیار وگرنه مجبوری چیزی راکه به دست می آوری دوست بداری

elnazj

اخی[ناراحت][ناراحت] خیلی ناراحت کننده بود و زیبا بود واقعا لذت بردم

رضا

اميد وارم با خوندن اين داستان كوتاه دخترها بدونند كه مردها كارشون سواستفده از عشق نيست[گل][قلب]

حسین

داستان قشنگی بود اما مرده این مدت بجای این کارا اگه گاز موتور رو ول میکرد موتور خودش وایمیستاد.[خنده]

مینا

از این مردام پیدا میشه مگه خیلی از مردا اینطور نیستن