یه دل خراب

 

شبی غم با دل من گفتگو کرد مرا با چشمهایت روبرو کرد دلم می

گفت هرگزعاشقت نیست ولی دست دلم را گریه روکرد

 

یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست . این

صدای تنهایی بود ، که غم را برایم هدیه آورده بود . او چه می

دانست که غم من تنهایی است ، نه غم تنهایی ولی اگر غم

هم مرا تنها می گذاشت ، در سکوت تنها می ماندم . ای

سکوت صدایم کن .


موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم ، موقعی که

نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم . موقعی که باهات حرف

زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت

بشم . حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم .

 

http://cheshmak500.persianblog.ir

/ 2 نظر / 13 بازدید
raha

صبح را در آغوش گرفتم دست‌هايم خيابان نخستين تابش آفتاب شدند و معبري براي چشمان تو دهان كوه را بوسيدم لبانم چشمه‌اي شدند و زمزمه‌هايت از نو درخشيدند سرم را به روي پاي شب گذاشتم وخواب‌هايم آيينه‌ي شعر شد وزيبايي ترا در آن ديدند عشق مرا به تو ديدند