قلب سوخته

عاشقی بودم دیوانه و برای خودم عالمی در سر داشتم


عالم رویایی و دیوانگی


مثل من کسی عاشق نبود ، عاشق تو و قلبت .


مثل من کسی نبود که شب و روز به یاد عشقش باشد

 


ولحظه هایش را با چشمان خیس بگذارند.

 


این من بودم که اینهمه تو را از ته دل دوست داشتم

 


تو را بعد از خدای خویش می پرستیدم.


عاشقی بودم عاشقترین ، برای تو بهترین.


چه عاشقانه در عشقت سوختم و چیزی نگفتم .


چه بچه گانه از غم دوری و دلتنگی ات گریه میکردم.


تو رفتی و مرا با کوله باری از عشق و دیوانگی تنها گذاشتی .


اما من عاشقت ماندم ، و اینک در آتش

 

غم جدایی ات در حال سوختنم.


شاید از این سوختن خاکستری بر جا بماند که این خاکستر چیزی جز


تکه های سوخته قلب عاشقم نیست .


خاکستر قلب عاشقی که روزی بر باد میرود و دیگر چیزی

 

 از آن باقی نمی ماند.


تنها خاطرات این عشق بر جا می ماند

 

 که آن هم نیز دیگر سودی ندارد.


عاشقی بودم که به عشقم افتخار میکردم و

 

او را بهترین و پاکترین عشق میدانستم.

 


نمی دانستم که برای تو عشق نبودم ،

 

تنها بازیچه ای بودم که روزی از بازی با من خسته

 

 می شوی و مرا دور می اندازی .

 


تو برای من معنای واقعی یک عشق بودی ،

 

 تو برای من عزیزترین بودی.

 

 


ای کاش اینک که از در غم جدایی ات

 

 

خاکستر شده ام قدرم را بدانی

 


و افسوس بخوری که چرا مرا سوزاندی .

 


عاشقی بودم دیوانه ترین ،

 

 

 از همه عاشقان صادقترین.

 


اینک چیزی از من به جز خاکستری

 

 

 از این قلب سوخته به جا نمانده است.

/ 0 نظر / 4 بازدید